شهاب الدين احمد سمعانى

498

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

وَ اللَّهُ الْغَنِيُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ . هيچ‌كس نيست كه او را بر درگاه ما كارى نيست ، منم كه مرا با هيچ‌كس كارى نيست ، علم بىنيازى جز بر درگاه جلال ما زده نيست ، به هر كه نظر كند صد هزار سجدهء شكرش ببايد كرد كه او - جلّ جلاله - با بىنيازى خود به نياز او نظر كرد تا نياز او همه ناز گشت ، و ناز او همه راز گشت ، حقّا و حقّا كه هر چه در عالم موجود است خطر آن ندارد كه يك نظر عزّت بيرون آمده از خزانهء علم سوى درگاه حكم به وى پيوندد . حقّا و حقّا و هزار بار حقّا كه نظر او ترا به از نظر تو ترا . درد و دريغ آن بود كه او به تو نظر كند و تو به غير او نظر كنى . آن يكى در كار غلامى بود از آن خود ، وقتى به آن غلام مىنگرست ، غلام چون ديد كه خواجه به وى مىنگرد از سر دلال به جمال خود نظرى كرد ، آن مرد تيغ بركشيد و غلام را تباه كرد . گفتند : اى عجب غلامى كه نزد تو از جان برتر است او را هلاك كردى ؟ گفت : انظر اليه و هو ينظر الى نفسه . من به دو مىنگرم و او كه باشد كه به خود نگرد ؛ چرا كه چون نظر ما به او باشد او مستغرق نظر ما نباشد ؟ چهل سال آدم را ميان مكه و طائف در مخيّم لطائف معارف نهاده بود به خودى خود ، بىواسطه قلادهء نظر بر جيد توحيد او مىبست / a 167 / هزار هزار جان فداى آن عهد باد . چه لذّت باشد مرد را وراى آن نظرى كه مزاج شراب آن نظر هستى او نبود ، صرف بىتصرف در قدح محو تكليف ، قدحى كه در آن زهر افكنده باشند از آن قدح چه لذت بود . امروز نظر هست ، ليكن مزاج آن نظر نظر هستى تست . نظر آن نظر است كه آدم در مهد عهد خمّر طينة آدم بيده بود نظر پاك بىزحمت اختيار خاك . شعر ما شراب الذّ من نظر المعشوق * فى وجه 3 عاشق بابتسام حقيقت دانيد كه حيات ما بر حقيقت آن چهل سال بود كه ما در عين عدم بوديم و نظر قدم سازندهء كار ما بود بىقلم و قدم . اى مردى به ترك نظر خود بگوى ، و اينك نظر ما . هيچ كس نبود كه به ترك چيزى بگفت للّه و فى اللّه ، الّا كه عوضى به از آنش بدادند . ابن عبّاس روايت مىكند : قال كان رسول اللّه مع اسماء بنت عميس اذ قال رسول اللّه و عليكم السّلام . فقالت اسماء على من تردّ السّلام ، فقال هذا جعفر ابن ابى طالب مرّ مع جبرئيل و ميكائيل . مصطفى - عليه السّلام - جعفر را به غزو فرستاد و امارت جيش به وى داد و لواى